|
خوشتر از خوشی یاران چه باشد در جهان این همان آرزوی ماست اندر جهان روی خوش و لبخند یاران بر لبان می کند ما رامداوم شکر یزدان در نهان
+ نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 12:9  توسط محمد جواد (جوادی)
|
ذلت یا شرافت
آزادی یا قفس نه نه آرزویم پرواز است شوق رهایی دارم تا ژرفنای آسمان آنجا که ستارگان و ماه در خفقان تاریکی وجود خود را به آتش می کشانند تا روشنایی بر ظلمات شب چیره شود وراه نمایان گردد آنجا که ابرها بر فراز آبی ها وجود خود را نثار بر لبان خشکیده می کنند و با نسیم هم پیمان می شوند یکی طوفان می شود و دیگری رگبار غرش رعد آسایی که بر وجود برهوتیان می غرد تا مرغزاری آزاد از هجوم کویریان شود و زمین آزاد و رها از ناپاکی ها شود و درختان زیتون دوباره برویند و بلبلکان بر شاخه های درختان آزادی غزل عشق بسرایند فریاد تر از طوفان و آزادتر از نسیم فقط می خواهیم آزاد باشیم ازبرهوت دروغگویان.............. تقدیم به همه ی آزادی طلبان جهان (جنبش ضد امپریالیسم)
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 21:55  توسط محمد جواد (جوادی)
|
تقدیم به امام مهربانی ها : با حسرت دلان مگوئید احوال کامکاران تا خون دل ننوشند از یاد ماه رویان بیچارگان بی کام در درد خود اسیرند زنهار یادی نیاید بر حال اشگریزان از دیده ی مسکینان دایم بجوشد اشگی واحسرتا برآن لب از یاد می فروشان اشگ است و شور شیرین برجان بینوایان کی می شود صبوری از یاد نازنینان دردا که کس نفهمید سوز دل غمگینان یا رب تو خود چاره ساز بر حال بی نصیبان صبح پنج شنبه 14/7/1390
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 15:42  توسط محمد جواد (جوادی)
|
تاکی از شب به سحر ناله ی حسرت گیرم غم هجران تورا آه جگر بر گیرم ناله ام باز شد و از قفسم بال گرفت روی زیبای تو شد بر نظرشیدایم دیده ام مست شد و کام دل آرام نشد پی تقدیرتو شد کنج قفس زندانم آرزویم همه ماند بر جگر سوزانم که دگر بار شود روی تو در چشمانم
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 0:0  توسط محمد جواد (جوادی)
|
لب لعلت شده آتش به جانم دل و دینم برفت از هجر رویت گرفتار دل و یغمای تو گشتم شدم آهی جگرسوز از نگاهت الا ای جان من فدای رویت کنی یکسر قدم در این خرابات شوم فرشی در پای قدومت زنم بانگ صنم از شوق رویت
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 17:26  توسط محمد جواد (جوادی)
|
خوش روانم بر خیال روی تو ای ماه من اوفتادی بر دلم از جان شیدا ماه من عشق شیدایت شده هیهات بر جان دلم گشته ام بی تاب روی ماه تو ای جان من از خیال ابروان روی ماه دلبرت دل شده مست و خراب روی تو ای یار من آسمان دیده ام حیران ومست قامتت خوش نما بر روی من ای ساقی جانان من دل زشوق روی تو باده ی جام نوشدا روی دل را بنما ای مهوش جانان من
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 17:18  توسط محمد جواد (جوادی)
|
خوشا کسی که شد همیارش کسی چون تو
دلی ببردی و قدحی سر کشیدی از جانش ز زلف سیاه و خال لبت هر که دید تو را شب و روز روی به میخانه دهد آوازش آن چنان بر سینه ام گشت تیر طاق ابرویت که کس مباد ز سوز جگر فریادش شدی یکی نظر در این خرقگاه سوختنی خدایا در نظر دار دلی که شد ریش نگاهش
+ نوشته شده در شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 17:25  توسط محمد جواد (جوادی)
|
زروی جمال خوش نگارش شدم حیران و واله از نگاهش بدیدم روی زیبا خوش نگاری که لیلی می کشد از داغ رویش زعشق و وفاداری چنان بود که یک لحظه نشد غافل زیادش میان دلبران و مهر رویان بیامد نوحه ی داغ فراقش که عباس امید خیمه ها بود نباشد جهانی بی عشق وجودش به دل بردم عشق وجودش دلم آتش بشد از سوز عشقش خدایا شکر ازین عشق الهی که بر دست زهرا بشد عشق نگارش
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 13:45  توسط محمد جواد (جوادی)
|
در میان نامهای مهربانانه ات که قلب به آن آرامش جان می یابد آه را بیشتر دوست می دارم زیرا آن نامی است که از شراره ی دل با عطر وجود روح و اخلاص آدمی از جان می طراود. وفرشتگان به بال و پر گشوده آن دعای جان را به سان تاجی بر دستان خویش به عرش اعلای وجود به اشگ دل می آورند و رو به حضرت جانش دعای حاجت دل سوخته را به التماس مهربانی می طلبند. حضرتش بر بنده آزرده حال به تصلای جان می نگرد: مهربان بنده ام که دلی رنجور و غمی از عشق داری و بر من پناه جان جستی تو را در آغوش می نوازم نبینم آن لحظه ای که بر غم گوشه ی عزلت گزیده ای و درد عشق به اشگ نیمه شبان چشیده ای بدان کعبه ما همان دل بشکسته توست که نه خانه ی تو بلکه خانه ی عشق بازی ماست که شولای آتشین جفا او را بر ورطه ی خاکستر نهاده است
دل خانه ی ماست بر بنده جان وای بر آن کس که خانه ام بشکست و روح و جانم بیازرد وبنده ی بی تقصیر از عشق را به آتش جفای خویش بسوزاند. که این گنه گنه ایست نا بخشودنی به وسعت رعشه ای بر عرشی عظیم که ما بر آنیم . آه نام من است که از خرابه های خانه های دل سوخته به اجابت ساحل امن ما کوچ می نماید.
+ نوشته شده در جمعه دهم دی 1389ساعت 20:57  توسط محمد جواد (جوادی)
|
نمی دانم چرا؟ دیدگان بیچاره ام وقتی تو را دید چرا با خود عهد بست که دیگر بر کسی دل نسپارد وخویش را تا آخر عمر بر آن آتش حسرت اسیر نماید. نمی دانم چرا ؟ نمی دانم چرا؟ روزگار بر قلب ها نام قسمت را با خنجری سرد آکنده از نا مهربانی نگارید ومرا در آرزوی دوباره ی روی تو به آه کشانید نمی دانم چرا؟ نمی دانم چرا؟ اما غافل از آن بود که قلبی اسیر بر سینه حتی بر نیشترهای سرد سرشار از غم آنچنان بر جان دل، آتش عشق را شعله ورانه بر خود می تند که گویی خزانی سرد به خورشیدی آتش وش گشته است. نمی دانم چرا؟ نمی دانم چرا؟ اما سر عشق است که بر هر جایگه ای وارد نشود واگر به اذن مهر قدوم مبارک خویش گذارد از آنجا به در نرود وتن و جان را به شولای وجود آسمان نگاه عاشق به آتش کشاند.
+ نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 19:49  توسط محمد جواد (جوادی)
|
اشک من در نیمه شب یاد تو بود آه و دردم با فلک هجر تو بود در میان آسمان جستم تو را لیک عشقت در سینه ی جانم ببود ای که از جان دلت من قطره ام قطره ای کز عشق تو دریا ببود نور جانت بر دلم شوریده گشت عالمی را در نظر ببریده بود خسته از زنجیر تن من گشته ام یاد تو آرامش جانم ببود.
+ نوشته شده در سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 12:0  توسط محمد جواد (جوادی)
|
نگه مهرت مرا بر یاد مادر انداخت
که یک جمله بگفت با سوز وقت وداعش بپوشان بر تن مهر آفرینش جامه ای را که زد بوسه پروردگارش بینداز حلقه ی دست بر گلوی نوشش که جان مادر شود فدای رویش ببوس آن لب خشکیده ی مهوش لقا را که صبری نمانده بر دلش از روی یارش به آه حسرتی بر دیدگانم شدم دادی در گلو مانده از نگاهش برفتم بر دم خیمه نشستم بسوز جگر خوردم اندوه هجرش بیامد بر در خیمه به گوشم ندای تکبیر حق از زبانش شدم مست از تکبیر عشقش به شکر ایزد بردم پناهش به یک لحظه به شد بر خیالم که بی اوی زنده نباشم از فراقش چو در فکر خیال هجرش ببودم بیامد صیحه ی ذوالجناحش به خاک عالمی شد بر سرم وای که دیگر بر مرکب نمانده سوارش بدیدم یال خونی و زین واژگونش شده نیزار تیغ و خنجر از جفایش به سوی محشر کبری دویدم بدیدم غوغایی در کرببلایش بدیدم خنجری برهنه از کین که می خواست برد گلوی جانش به سویش بی دست وپا دویدم شدم افتان و خیزان در صحرای داغش به گفتم بی حیا نبر ز کین˛ این پسر مادر ندارد شده تنها وغریب در بزم جانش به آه و حسرتی از دیدگانش بگفت جان خواهر رو سوی خیمه گانش برفتم به بالای تل غربت به آه و ناله ی جگر کردم فغانش رو به سوی قتلگه کردم ای وای که ای کاش کور بودم از زمانش گفتم یا اله ها تو پادشاهی بگردان این داغ شوم سوزش که دیگر نمانده است آرزویی نمانم بر جهان بی عطر وجودش بدیدم بر بالای نیزه یکی سر یا که لاله ای خوش رنگ و رویش خدایا نباشد این حسینم که سوز جگر می کشد داغ زارش خدایا جان به لبهایم رسیده رسان عباس جان فشان را از فراتش نکردم شکوه از تقدیر به دل بردم سوز عشق آتشینش به بغضی درگلو مانده فریاد کردم بیا مهدی که شد عمه مضطر اولین و آخرینش
+ نوشته شده در سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 11:0  توسط محمد جواد (جوادی)
|
در گوشه ی عزلت نشین خویش گریانم
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 20:23  توسط محمد جواد (جوادی)
|
صدایت می آید از دور دست ها از انتهای زمان از آنجا که پدرم آدم پا بر زمین گذاشت وموسی واعدنا شنید وعیسی به آسمان رفت ومحمد از حرا بازگشت نه حالا دیگر صدایت را از همین نزدیکی می شنوم وچه شیرین و گواراست صدای تو که مرا با همه ی دردهایم بسوی تو می خواند ودرد یعنی نبودنت نبودن خورشید می دانی خیلی وقتها به تو می اندیشم با خود می گویم خواهد آمد وصبحی دیگر آغاز خواهد شد می دانم که می آیی و گذشته ها را جبران می کنی و فدک ها را باز می ستانی وبه درد دلهای شبانه پدرت با چاه پاسخ می دهی هل من ناصر حسین را اجابت می کنی و دستهای عباس را دوباره به او باز می گردانی و انتقام خونهای به نا حق ریخته را می گیری تو همان موعودی که مسیح به تو اقتدا می کند و آغاز راهی که جهان به تو ختم می شود تو صدای حقیقتی که در گلو شکسته است و اکنون مجال ظهور می یابد تو همان خورشیدی که جهان را دوباره روشن می کند و همان محبت زلال که چشمه ها به تو رشک می برند وغنچه های نو شکفته در انتظار رسیدنت هستند و من همیشه به آمدنت می اندیشم همیشه همیشه به غمهایت و به صبرت که چه شگفت انگیز است و غصه ام غصه ی توست ودردم درد نبودنت واین درد به من می آموزد اکنون چه باید کرد تا تو بیایی.
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 17:15  توسط محمد جواد (جوادی)
|
دلم در حسرت رویش شده آه غم هجران کویش شده آه میان خلوتیان باده ی مست شدم آهی و دادی از غمش آه میان دلبران زلفکی داشت که از طرفه نگاهش گشته ام آه نسیم وصل کویش وعده می داد به دل سودای رویش می نمود آه دلا تا کی شوی محزون عالم که فریادی نمانده بر جگر آه نشستی در بر رویم چو شبنم شدی دردی میان سینه ام آه
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 13:45  توسط محمد جواد (جوادی)
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 19:53  توسط محمد جواد (جوادی)
|
سلام ای نازنین چشمم ای لبخند زیبای تو بر تمام دلم چگونه می توانم از تو دور بمانم وچهره ی مهربان تو را به خاطره ها بسپارم گل زیبای من گلبرگهای فراقت را زمن دور نما که دلم دیگر طاقت دوری ملال آورت را ندارد لبخند زنان آغوش پر مهرت را با دستان آرامش بخش پرفروغت برمن باز نما ای عطر گلهای بهاری ای سپیده دم صبح های آسمانی گرمای مهربانت بر صورتم نوازشی است عاشقانه که چشمان منتظرم از شوق روی مهربانانه ی تو رو به آسمان با دلتنگی ها از ماهتاب شبانه احوال تو رامیپرسد ای کاش عشق مهربانانه مرا بر خود احساس می نمودی و به دلتنگی های دلم جوابی میدادی دلم از شوق روی ماهت پر تلاطم تر ازدریاهای طوفان زده نیمه شب هاست ای زیبای مهربان من تویی که هدیه ای از طرف خدای مهربانی........
+ نوشته شده در دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 17:28  توسط محمد جواد (جوادی)
|
پرنده کوچک من بالهای ظریف خویش را آرام بازنما و روی به آسمان اوج گیر که این رهایی شوقی است از تمام جان بر قلب کوچکت .پرواز کن پروازکن تا به مقصود جانان رسی و توفیق عشق طلبی آن سان که پر میگشایی با تمام احساس فریاد آزادی را سرده وگوی دیگر طاقتی برایم از هجر دوری ات نمانده است پرواز کن پرواز کن ای چکاوک زیبای من آسمان را با ابرها و خورشید پر فروغش وماهتاب شبهای تارش در آغوش کوچکت گیر تا دل تو نیز به اندازه ی فروغ زیبای آسمان پرشکوهت بزرگ گردد.
+ نوشته شده در یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 19:36  توسط محمد جواد (جوادی)
|
|
|